معنی بیمنتها
5 بازدید
[ مُ تَ ] (ص مرکب) (از: بی +منتها MMM منتهی عربی) بی منتهی. بی انجام. بی پایان : ور بدل اندیشه از مردم کنی مشغله شان بی حد و بی منتهاست. ناصرخسرو. اوست مختار خدا و چرخ و ارواح و حواس زان گرفتند از وجودش منت بی منتها. خاقانی. نمی خواستم رفت ز ارمن ولیکن ز طوفان بی منتها میگریزم.خاقانی. شاید که در حساب نیاید گناه ما آنجا که فضل و رحمت بی منتهای تست. سعدی. باغ سبز عشق کو بی منتهاست جز غم و شادی درو بس میوه هاست. مولوی. و رجوع به منتهی و بی منتهی شود.
کلمات همقافیه با «بیمنتها»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ها» برای سرودن شعر