معنی بیمنازع
5 بازدید
[ مُ زِ ] (ص مرکب) (از: بی + منازع) بی رقیب. بدون مخاصم : چنین روزگار کس یاد نداشت که... پادشاه محتشم بی منازع و فارغ دل گردد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۴۶). چو بی جنگ و اضطراب کار یکرویه شد و بی منازع تخت ملک بخداوند رسید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۲). رجوع به منازع شود.
کلمات همقافیه با «بیمنازع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زع» برای سرودن شعر