معنی بیمقدار
5 بازدید
[ مِ ] (ص مرکب) (از: بی + مقدار) بی وقار و سبکسر. (آنندراج). بی قدر و بی رتبه. بدون شرف و اعتبار. بدون قدرت. بی مایه و فقیر. (ناظم الاطباء): نیاید آن نفع از ماه کآید از خورشید اگرچه منفعت ماه نیز بی مقدار. بوحنیفهٔ اسکافی. اگر خوارست و بی مقدار یمگان مرا اینجا بسی عز است و مقدار. ناصرخسرو. و آن لبان کز وی برشگ آید عقیق آبدار چون سفال بیهده بی آب و بی مقدار شد. سوزنی. و رجوع به مقدار شود.
کلمات همقافیه با «بیمقدار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر