معنی واژه بیمارناک
5 بازدید
(ص مرکب) بیمارغنج. (حاشیهٔ لغت فرس اسدی). علیل. (ناظم الاطباء). بیمارغنج. دردمند و کسی که بیشتر اوقات بیمار و رنجور باشد. رجوع به بیمارغنج شود: اولش قویست با فزونی و آخرش سست بکمی و بیمارناک. (التفهیم). [ و آنچه بماند از بچه ها ] همه عمر بیمارناک باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). آنچه بماند [ از نوزادان ] ناتندرست و بیمارناک باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || وبائی. (زمخشری): و جهت شمال آن بسته است ازین جهت بیمارناک و عفن است. [ شهر شاپور ] . (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۴۲).