معنی بی‌قرار

معنی بی‌قرار

9 بازدید
[ قَ ] (ص مرکب) (از: بی +قرار) بی سکون. (آنندراج). بی ثبات و تغییرپذیر و ناپایدار. (ناظم الاطباء). آنکه ثبات ندارد. متحرک : تا بی قرار گردون اندر مدار باشد واندر مدار گردون کس را قرار باشد. منوچهری. وین بلند و بی قرار و صعب دولاب کبود گرد این گوی سیه تا کی همی خواهد دوید. ناصرخسرو. ای مادر فرزندخوار ای بی قرار ای بی مدار.ناصرخسرو. بی قرار است همچو آب سراب دود تیره است همچو ابر مطیر.ناصرخسرو. زلف تو بی قرار و دلم گشته بی قرار زین هر دو بی قرار ببردی قرار من. مسعودسعد. زمین گشته چون آسمان بی قرار معلق زن از بازی روزگار.نظامی. - بی قرار کردن؛ بی ثبات در حرکت و جنبان در کار کردن. بکار بردن : ملک را چون قرار خواهی داد تیغ را بی قرار باید کرد.مسعودسعد. - تیغ بی قرار؛ شمشیر که در غلاف نیارامد و در کار باشد: از تیغ بی قرار گشاید قرار ملک جز در دل حسود مبادا قرار تیغ. مسعودسعد. - زلف بی قرار؛ بتاب. جنبان : زلف تو بی قرار و دلم گشته بی قرار زین هر دو بی قرار ببردی قرار من. مسعودسعد. از سینه و دو دیده رفت این دل رمیده در زلف بی قرارت شبها قرار کرده.خاقانی. زلف بر رخسار آن دلبر چو بینم بی قرار می بیندازم در آتش جان و دل چون داربوی. کشفی. - کلک بی قرار؛ قلم که از دست ننهاده باشند و در دست کاتب در کار باشد: مستوفی ممالک مشرق توئی و هست بر کلک بی قرار تو هر ملک را قرار. سوزنی. || بی صبر. ناصبور. مضطرب. سراسیمه. (آنندراج). ناشکیبا. (ناظم الاطباء). در اضطراب. بی آرام. طپان. بی هال. لرزان. (یادداشت مؤلف). نگران. پریشان. به هیجان آمده و بی تاب : باد شمال چون ز زمستان چنین بدید اندر تک ایستاد چو جاسوس بی قرار. منوچهری. گر تو به هر مدیحی چندین تپید خواهی نهمار ناصبوری نهمار بی قراری.منوچهری. ز عشقت من نژند و بی قرارم ز درد دل همیشه زاروارم.(ویس و رامین). هارون بی قرار و آرام گشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۲۲). ز بیم خنجر سیماب گون او گشته است عدوی دولت او بی قرار چون سیماب. وطواط. کاین نامه ز من که بی قرارم نزدیک تو ای قرار کارم.نظامی. بغرید کوس ازدر شهریار جهان شد ز بانگ جرس بی قرار.نظامی. افتاده چو زلف خویش در تاب بی مونس و بی قرار و بی خواب.نظامی. رحمت کن اگر شکسته ای را صبر از دل بی قرار برگشت.سعدی. دوستان معذور دارید از جوانمردی و رحمت گر بنالد دردمندی ور بگرید بی قراری. سعدی. درد دل بی قرار سعدی هم با دل بی قرار گویم.سعدی. گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین که از تطاول زلفت چه بی قرارانند.حافظ. هزار جهد بکردم که یار من باشی مرادبخش دل بی قرار من باشی.حافظ. بزیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر که از یمین و یسارت چه بی قرارانند. حافظ. بی قرار از خانه بیرون آمدم. (انیس الطالبین ص ۱۶). - بی قرار شدن؛ مضطرب گشتن. بی آرام شدن : در فراق تو هر زمان تن من از بس اندیشه بی قرار شود.مسعودسعد. - بی قرار گشتن؛ ناشکیبا شدن. بی تاب گشتن : تا بی دل و بی قرار گردیدندی وز گریهٔ عاشقان نخندیدندی.سعدی. || خشمناک. || ناتوان. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «بی‌قرار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید