معنی بیعد
6 بازدید
[ عَ دد ] (ص مرکب) (از: بی +عد) بی عدد. بی شمار. بی حساب. بی حد. (ناظم الاطباء). بیشماره : این هنری خواجهٔ جلیل چو دریاست با هنر بی شمار و گوهر بی عد.منوچهری. بیطلب تو این طلبمان داده ای بی شمار و عد عطا بنهاده ای.مولوی. و ضیاع بی شمار و بی عد بر آن وقف. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۱۴۲). و رجوع به عد شود.
کلمات همقافیه با «بیعد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عد» برای سرودن شعر