معنی بیظ
6 بازدید
[ بَ ] (ع اِ) ماندهٔ آب در حفرهٔ چاه که بعد از پاک کردن در آن ماند. (از ذیل اقرب الموارد بنقل از تاج العروس). || بمعنی تخم مورچه همچنان که بیض برای غیر از مورچه باشد و چنین معروفست که تخم مورچه را بیظ و تخمهای دیگر را بیض نویسند. (از اقرب الموارد). || پوست تنک خایه (تخم). (از ذیل اقرب الموارد بنقل از تاج العروس). || تصویر چهرهٔ انسان بر روی شمشیر یمانی. (از ذیل اقرب الموارد بنقل از تاج العروس). || منی زن. (منتهی الارب). آب زن. (از اقرب الموارد). || منی مرد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب). منی فحل. (منتهی الارب). || زهدان. (منتهی الارب). رحم. ج، بَیْظ. لغتی است در بیظة. (از اقرب الموارد). رحم. (لسان العرب).[ بَ ] (ع مص) فربه شدن پس از لاغری. بوظ (معتل العین واوی). (از اقرب الموارد) (از لسان العرب). رجوع به بوظ شود. || بوظ. افکندن مرد منی را در زهدان. (از لسان العرب). افکندن آب را در زهدان. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «بیظ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یظ» برای سرودن شعر