معنی بیضان
5 بازدید
(ع ص، اِ) جِ ابیض. سپیدان از مردم. ضد سیاهان. (از لسان العرب) (از تاج العروس). مقابل سودان. سپیدپوستان. سپیدان. (یادداشت مؤلف). سپیدان. ضد سیاهان. (منتهی الارب): أبیضت المرأة و اباضت؛ ولدت البیضان. (لسان العرب) (از اقرب الموارد).(اِخ) فخذی از بنی یوسی از زهران از قبایل بزرگ عسیر معروف به اهل بیضان. (از معجم قبایل العرب).(اِخ) فرعی از بنی عمرو از حرب مقیم نجد. (از معجم قبایل العرب).(اِخ) فرعی از شمر از مجاودة مقیم در دیرالزور. (از معجم قبایل العرب).[ بَ ] (اِخ) آبی متعلق به خزاعة در برس. (از معجم ما استعجم).(اِخ) کوهی است بنی سلیم را در حجاز. (از معجم البلدان). - بیضان الزروب؛ نام شهریست. (ناظم الاطباء). یاقوت گوید این نام در شعر هذیل آمده است اما نمیدانم همان بیضان است یا دیگری. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «بیضان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر