معنی بی‌صبر

معنی بی‌صبر

6 بازدید
[ صَ ] (ص مرکب) (از: بی +صبر) ناشکیبا. بی تحمل. (ناظم الاطباء). ناآرام : چو بانو زین سخن لختی فروگفت بت بی صبر شد با صابری جفت.نظامی. مهین بانو چو کرد این قصه را گوش فروماند از سخن بی صبر و بی هوش.نظامی. بر آن آواز خرگاهی پر از جوش سوی خرگاه شد بی صبر و بی هوش.نظامی. غرقه در بحر عمیق تو چنان بی صبرم که مبادا که ز دریام بساحل فکند.سعدی. و رجوع به صبر شود. - بی صبر شدن؛ ناآرام شدن. بی تحمل شدن. ناشکیبا شدن : تا دختر بی صبر شد و سوگندان برداد و گفت بگوی. (سندبادنامه ص ۱۹۲). - بی صبر کردن؛ بی تحمل کردن. بی طاقت کردن. ناشکیبا کردن : لفظ جبرم عشق را بی صبر کرد وآنکه عاشق نیست حبس جبر کرد. مولوی.

کلمات هم‌قافیه با «بی‌صبر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید