معنی بیسکون
7 بازدید
[ سُ ] (ص مرکب) (از: بی + سکون) جنبان. متحرک. (ناظم الاطباء). || مشوش. مضطرب. بی آرام : هر جا که دلی است در غم تو بیصبر و قرار و بیسکون باد.حافظ. || کسی که از شوخی هیچ جا قرار نگیرد. (غیاث). شوخ که در هیچ جا قرار نگیرد. (آنندراج). رجوع به سکون شود.
کلمات همقافیه با «بیسکون»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ون» برای سرودن شعر