معنی بیزبانی
5 بازدید
[ زَ ] (حامص مرکب) خاموشی. (ناظم الاطباء). سکوت : چون مرا آفت ز گفتن میرسد بی زبانی بر زبان خواهم گزید.خاقانی. لیکن بحساب کاردانی بی غیرتی است بی زبانی.نظامی. من از بی زبانی ندارم غمی که دانم که ناگفته داند همی.سعدی. || عجز از سخن آوری. لالی. گنگی : نه گویای سخن از بی زبانی نه جویای طعام از ناتوانی.نظامی. - با زبان بی زبانی؛ نه آشکارا و به وضوح. به ایما و اشاره با حرکات و وجنات : بی زبانان با زبان بی زبانی شکر حق گفته وقت کشتن و حق را بزندان دیده اند. خاقانی. || فقد زبان. نداشتن قدرت ناطقه و تکلم : در او [ در نی ] جان نه و عشق جان منست بدین بی زبانی زبان منست.نظامی. || عدم فصاحت و زبان آوری. عجز در سخن بلیغ و رسا گفتن : نه عجب کمال حسنت که بصد زبان بگویم که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی. سعدی.
کلمات همقافیه با «بیزبانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر