معنی بیزاری
6 بازدید
(حامص) برائت: تبری، تبرئه؛ بیزاری از فام و عیب. براءة. (یادداشت مؤلف). تنصل؛ از گناه بیزاری کردن. (زوزنی). - بیزاری جستن؛ تبری کردن. بیزاری جستن از فرزند؛ نفی او کردن. (یادداشت مؤلف). - بیزاری نمودن؛ تبری جستن. بیزاری جستن. || در تداول امروز، کراهت. تنفر. نفرت و اشمئزاز. بی میلی. - بیزاری گرفتن؛ نفرت پیدا کردن. دور شدن. جدا شدن : من نگیرم ز حق بیزاری اگر ایشان ز حق بیزارند.ناصرخسرو. || دوری. جدایی. فراق : یا دوستی صادق یا دشمنی ظاهر یا یکسره پیوستن یا یکسره بیزاری. منوچهری. بیزاری دوستان دمساز تفریق میان جسم و جان است.سعدی. به هر سلاح که خون مرا بخواهی ریخت حلال کردمت الا به تیغ بیزاری.سعدی. || جدایی. زدودگی : فرخنده فال صدری و دیدار روی تو منشور شادمانی و بیزاری غم است.سوزنی. || طلاق. (یادداشت مؤلف): زن بدخو را مانی که مرا با تو سازگاری نه صوابست و نه بیزاری. ناصرخسرو. - بیزاری دادن؛ طلاق گفتن. (یادداشت مؤلف): بیش احتمال جور و جفا بر دلم نماند بیزاریم بده که نمیخواهمت صداق.سعدی. || طلاقنامه : کنون از بخت و دل بیزار گشتم بنام هر دو بیزاری نوشتم.(ویس و رامین). - بیزاری نامه؛ طلاق نامه. (یادداشت مؤلف). || آزادی. رهایی. دوری. - برات بیزاری از آتش دوزخ؛ آزادی نامه و فرمان آزادی از آتش جهنم. (از یادداشت مؤلف). برات آزادی و آزادنامه. (ناظم الاطباء). || برات پادشاهی. (ناظم الاطباء). || ناخوشی. ملال. (آنندراج). اذیت. آزار. || آزردگی. || بی عرضی. (ناظم الاطباء) || خشم. (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بدخویی. || بی پروایی. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بیزاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر