معنی بیزار

معنی بیزار

8 بازدید
(ص) دور. جدا. برکنار. جدا و دوری جوینده، و این ترکیب با مصدر شدن و کردن و گشتن صرف شود. (از یادداشت مؤلف): انوشیروان بدین حدیث نامه کرد بملک روم که این عامل تو از شام بحد ما اندر آمد و دانم که بفرمان تو بود. این کاردار بفرمای تا آن خواسته به منذر بازدهد و دیت آن کشتگان بدهد و اگرنه من از صلح بیزارم و جنگ را آراسته باش. (ترجمهٔ طبری بلعمی). اسم تو ز حد و رسم بیزار ذات تو ز نوع و جسم برتر.ناصرخسرو. هوشیاران ز خواب بیزارند گرچه مستان خفته بسیارند.ناصرخسرو. - بیزار داشتن دل و دست از چیزی یا کسی؛ دور داشتن از آن. بر کنار داشتن از آن : جز آن نیست بیدار کو دست و دل را ازین دیو کوتاه و بیزار دارد.ناصرخسرو. || متنفر. نفرت کرده. (ناظم الاطباء). مشمئز. دلزده. دلسرد. ناخشنود. کراهت زده. نفرت زده. کارِهْ. (از یادداشت مؤلف). بی میل : بیزارم از پیاله وز ارغوان و لاله ما و خروش و ناله کنجی گرفته تنها. کسایی. به یزدان که بیزارم از تخت عاج سرم نیز بیزار باشد ز تاج.فردوسی. از اندیشهٔ دیو باشید دور گه جنگ دشمن مجویید سور اگر خواهم از زیردستان خراج ز دارنده بیزارم و تخت و تاج.فردوسی. چنین گفت پیران که از تخت و گاه شدم دور و بیزارم از هور و ماه.فردوسی. ز پیران فرستاده آمد برین که بیزارم از جنگ وز دشت کین.فردوسی. ای دل ز تو بیزارم و از خصم نه بیزار کز خصم بآزار نیم وز تو بآزار.فرخی. و ما بیزاریم از دروغ گفتن خواهی بر دوستی خواهی بر دشمنی. (التفهیم). پوست باز کرده بدان گفتم که تا ویرا در باب من سخن گفته نیاید که من [ خواجه احمد حسن ] از خون همه جهانیان بیزارم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۸). بیزارم از تو و همه یارانت مر مرا تا حشر با شما نه علیکست و نه سلام. ناصرخسرو. ما بتو ایمان نیاوریم الا بخدای موسی و هارون و از تو بیزاریم. (قصص الانبیاء ص ۱۰۴). بعضی گفته اند که ادریس و شاگرد او از این بیزارند که بت باشد. (قصص الانبیاء ص ۲۱۱). چون بامداد شد برخاست [ پدر خدیجه ] گفت چه حالت افتاده است گفت دوش خدیجه را به محمد (ص) دادی گفت من از این بیزارم. (قصص الانبیاء ص ۲۱۷). خالق ما که فرد و قهارست از حقود و حسود بیزارست.سنائی. من از ظلم او بیزارم. (کلیله و دمنه). دل من هست ازین بازار بیزار قسم خواهی بدادار و بدیدار.نظامی. چو دردت هست بیزارم ز درمان که با درد تو درمان درنگنجد.عطار. من ز درمان بجان شدم بیزار جان من درد تست میدانی.عطار. از روی نگارین تو بیزارم اگر من تا روی تو دیدم بدگر کس نگرستم.سعدی. باعتماد وفا نقد عمر صرف مکن که عنقریب تو بی زر شوی و او بیزار. سعدی. خدا زان خرقه بیزار است صدبار که صد بت باشدش در آستینی.حافظ. گر عبادت به مردم آزاریست زان عبادت خدای بیزار است.قاآنی. دل آزاری بود کردار ناصح نباشم از چه رو بیزار ناصح.طغرا. - بیزار از چیزی؛ نفور و کاره از آن. || دور. عاصی. برون آمده : در بلا گر ز تو بیزار شوم، بیزارم از خدایی که فرستاد به احمد قرآن.فرخی. اگر این سوگندان را دروغ کنم و عهد بشکنم از خدای عزوجل بیزارم [ مسعود ] . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۳۳). گرنه از جان و عمر سیر شده ست از روان تو شاه بیزار است.مسعودسعد. گر بدانم که چرا بسته شدم بیزارم از خدایی که همه وصفش بیچون و چراست. مسعودسعد (دیوان ص ۷۳). - دل بیزار بودن از چیزی یا کسی؛ عاصی بودن نسبت بدان. دور بودن از آن : از این معامله ار خود زیان کند کرمت دلم ز خدمت تو وز خدای بیزار است. خاقانی (دیوان ص ۸۴۲). بدوستان دغل رنگ من که بیزارم بعهد ماضی از اسلاف و حال از اعقاب. خاقانی. || بری ء. بیگناه. دور. آزاد. معاف. (ناظم الاطباء): موبد موبدان او [ بهرام گور ] را گفت از خدای بترس و از بهر ملک خویشتن را هلاک مکن... اگر شیران ترا هلاک کنند ما از خون تو بیزاریم. بهرام گفت شما از خون من بیزارید؟ پس آهنگ شیران کرد. (ترجمهٔ طبری بلعمی). تاج، این موبدان را دهم و تاج بر سر هر که خواهند بنهند و شما از آن بیعت و طاعت بیزارید. (ترجمهٔ طبری بلعمی). موبد موبدان او را [ بهرام ] گفت ما از خون تو بیزاریم. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۷۷). || از بیماری رسته. || نجات یافته. || مانده و افگار. (ناظم الاطباء). - بیزار کردن؛ مانده کردن. آزرده کردن. (از ناظم الاطباء).
[ بَ ] (معرب، ص، اِ) آنکه باز را حمل کند. (از اقرب الموارد). بازدار. بازیار. (یادداشت مؤلف). معرب بازیار. (المعرب جوالیقی). معرب بازدار و بازیار. (قاموس). بازدار. (ناظم الاطباء). رجوع به مترادفات کلمه شود. || کشاورز. ج، بیازرة. و آن معرب است. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). معرب بازیار و آن تصحیف برزیار بمعنی کشاورز باشد. کشاورز. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «بیزار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «زار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید