معنی بیریش
5 بازدید
(ص مرکب) (از: بی +ریش) آنکه ریش بر زنخ ندارد. (یادداشت مؤلف). کوسه: کوسهٔ بی ریش دلی تنگ داشت. (یادداشت مؤلف). || ساده عذار و ساده رو. (آنندراج). کودکی که ریش در نیاورده باشد. غیر ملتحی. (ناظم الاطباء). امرد. (یادداشت مؤلف): نوشتکین... بحکم آنکه امارت کوزکانان او داشت و آن جنگ بخواست هرچند بی ریش بود و در سرای بود امیر اجابت کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۷۲). جواب داد سلام مرا بگوشهٔ ریش چگونه ریشی مانند یک دو دسته حشیش مرا بریش همی پرسد ای مسلمانان هزار بار بخوان من آمده بی ریش . انوری. رجوع به ریش شود. || پسر بد. پسر بدکاره. مخنث. مکیاز. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «بیریش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یش» برای سرودن شعر