معنی بیرون شدن
26 بازدید
[ شُ دَ ] (مص مرکب) برون شدن. خارج گشتن. خارج گردیدن. خروج. برون رفتن : اندر آمد مرد با زن چرب چرب گنده پیر از خانه بیرون شد به ترب.رودکی. ای شعیب با اهل حق از میان ایشان بیرون شو. (قصص الانبیاء ص ۹۵). فرمان خدا چنین است که از زمین مصر بیرون شوید. (قصص الانبیاء ص ۱۱۹). چادر بسر آورد و فروبست سراویل بیرون شد و این قصه بنظمم سمر آمد. سوزنی. گفت چون بیرون شدی از شهر خویش در کدامین شهر میبودی تو بیش.مولوی. رجوع به برون شدن شود. || درون رفتن. دررفتن : شو بدان کنج اندرون خمی بجوی زیر او سمجی است بیرون شو بدوی.رودکی. || رهائی یافتن. نجات یافتن. خلاص یافتن: بدانست کو موج خواهد زدن کس از غرق بیرون نخواهد شدن.فردوسی. هر که را باشد ز یزدان کار و بار یافت بار آنجا و بیرون شد ز کار.مولوی. دانی چرا نشیند سعدی بکنج خلوت کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد. سعدی. || منقضی شدن. بگذشتن : او [ خدای تعالی ] داند که منتهای این جهان چند است و کی بیرون شود. و رستخیز کی بود. (ترجمهٔ طبری بلعمی). چون ماه رمضان بیرون شد مرا بمجلس خواند و با سلطان ندیم کرد. (چهارمقاله). || دور شدن : چو بیرون شد از کاروان یکدو میل به پیش آمدش سنگلاخی مهیل.سعدی. || کنایه از هلاک شدن. مردن : چو بیرون شود زین جهان شهریار تو خواهی بدن زو مرا یادگار.فردوسی. || مبرّی شدن. پاک و منزه شدن : خردمند گوید که مرد خرد بهنگام خویش اندرون بنگرد شود نیکی افزون چو افزون شود وز آهوی بد پاک بیرون شود.ابوشکور. || خروج کردن. (یادداشت مؤلف). - از خود یا خویشتن بیرون شدن؛ از جا دررفتن. خشمناک گشتن. غضب آوردن. (یادداشت مؤلف): چون گویندت ز نیک و بد بیرون شو بیرون مشو از خود وز خود بیرون شو. شرف شفروه. بر او خواندم سراسر قصهٔ شاه چنان کز خویشتن بیرون شد آن ماه.نظامی. - || دل از دست دادن. شیفته شدن. - از دست بیرون شدن؛ از دست رفتن. خارج شدن از اختیار: چو کار از دست بیرون شد چه سود از دادن پندم. چو پای از جاده بیرون شد چه منع از رفتن راهم. سعدی.
کلمات همقافیه با «بیرون شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر