معنی بیرون رفتن
6 بازدید
[ رَفْ تَ ] (مص مرکب) برون رفتن. خارج شدن. خروج. مقابل درآمدن و دخول : باری ما از این شهر بیرون رویم تا مگر ما بنمیریم. (ترجمهٔ تفسیر طبری). دوات و کاغذ پیش من بنهاد و خود از خرگاه بیرون رفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۳۰). همه دور فلک جور است و تو داغ فلک داری ز پرگار فلک بیرون توانی رفت نتوانی. خاقانی. || عبور کردن. گذر کردن : به پنجاه تیر خدنگش بزد که یک چوبه بیرون نرفت از نمد.سعدی. رجوع به برون رفتن شود. || بمستراح رفتن. برنشستن به بیت الخلاء. به حاجت جای شدن. دفع فضول کردن. به بیت الخلاء برنشستن. سرقدم رفتن. بمستراح شدن. بقضای حاجت شدن. بغایط شدن. عمل کردن شکم. به مبرز شدن. کار کردن شکم : مریض امروز شش بار بیرون رفت. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «بیرون رفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر