معنی بیرون آوردن
3 بازدید
[ وَ دَ ] (مص مرکب) بیرون بردن. برآوردن. بدر آوردن. خارج کردن. (ناظم الاطباء). برون آوردن. اخراج : که آرد از شجر بیرون که بخشد لذت و بویش که اندر شاخ چوب او را نگویی بارور دارد. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۱۳۴). اگر ناری سر اندر زیر طاعت بمحشر جانت بیرون ناری از نار. ناصرخسرو. و رجوع به برون آوردن شود. - بیرون آوردن بر؛ خروج دادن. (یادداشت مؤلف). شورانیدن. مسلط ساختن بقهر و غلبه : غرض تو آن بود که ملک بر من بشورانی و خاص و عام را بر من بیرون آری. (تاریخ بیهقی).۰ گفت یا امیر حکم خدای این بود که مرا بر تو بیرون آورد و ما امروز بچشم خویش می بینیم این کار بدین عظیمی را. (تاریخ بخارای نرشخی ص ۱۰۰). ببخارا مردی پدید آمده است و ولایت بر ما شوریده میدارد و قومی را برخلاف ما بیرون آورده است. (تاریخ بخارای نرشخی ص ۷۱). رجوع به برون آوردن شود. - بیرون آوردن کسی را از بیماری؛ علاج نمودن. شفا بخشیدن : و بچنین تدبیرها بیرون آوردم او را ازین بیماری و بجمله علاج این کس همان بود. (هدایةالمتعلمین ص ۲۴۸). || تشخیص دادن : اندر شناختن و بیرون آوردن که هر بیماری کدام بیماری است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || استخراج کردن. (یادداشت مؤلف): و جواهر از معادن بیرون آورد. (نوروزنامه). و زر و نقره و مس و ارزیز و سرب از کانها بیرون آورد. (نوروزنامه).رجوع به برون آوردن شود. || تبریز؛ بیرون آوردن و از همسران خود درگذشتن به فضل. (ترجمان القرآن) (دهار). آشکار کردن. || ابداع. (یادداشت مؤلف). پدید آوردن : و این علم را [ علم موسیقی را ] فیثاغورس حکیم بیرون آورد. (نفایس الفنون). || برگزیدن. اختیار کردن : از میان آن قوم سه پیر بیرون آوردند خردمندتر. (تاریخ بیهقی).
کلمات همقافیه با «بیرون آوردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر