معنی بیرون آمدن
6 بازدید
[ مَ دَ ] (مص مرکب) نقیض درون رفتن. (برهان). خارج شدن. (ناظم الاطباء). برون آمدن. بدر شدن : شکمش درد گرفت و بس ثِفل از زیر او بیرون آمد. (ترجمهٔ تفسیر طبری). بر اثر وی قضات و فقها بیرون آمدند. (تاریخ بیهقی). خواجه بیرون آمد و اسب وی بخواستند. (تاریخ بیهقی). رجوع به برون آمدن شود. || رستن. رهایی یافتن : غمگین کز بامداد چهرهٔ او دید شاد شد و از همه غم آمد بیرون.فرخی. - بیرون آمدن از چیزی؛ بیرون شدن از آن. انسلاخ. (ترجمان القرآن). - بیرون آمدن از بیماری؛ شفا یافتن. بهبود یافتن : راست گشته [ بیمار مفلوج ] و از بیماری بیرون آمده... استاد من گفت عجب بود که بیمار اندرین معالجت هلاک نگشت. (هدایةالمتعلمین ص ۲۶۳). - بیرون آمدن زن از مردی؛ جدا شدن از وی. مطلقه شدن زن از مرد. طلاق گرفتن : او را بگوی تا ترا طلاق دهد و از وی بیرون آی تا من ترا زن کنم. (ترجمهٔ طبری). || روییدن. برآمدن. دمیدن. سر زدن. اثمار. (یادداشت مؤلف). رجوع به برون آمدن شود. || ظاهر شدن. بروز و ظهور کردن. هویدا و پدیدار آمدن. ظهور کردن : و چون پیغمبر ما (ع) بیرون آمد ششهزار سال و چیزی شده بود. (ترجمهٔ طبری بلعمی). گفت چون موسی و هارون بیرون آمدند گفتند از پس ما عیسی بیرون آید. (قصص الانبیاء ص ۲۲۵). چون عیسی بیرون آمد گفت پس از من محمد(ص) بیرون خواهد آید. (قصص الانبیاء ص ۲۲۵). نامه بنوشتند که مردی بیرون آمده است و بتان ما را دشنام میدهد. (قصص الانبیاء ص ۲۲۶). بعد از ذوالقرنین بیرون آمد [ اشک بن دارا ] و پیغام فرستاد بر جملهٔ ملوک الطوایف که ما همه از یک خانه ایم. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۵۹). از گاه وجود آدم ابوالبشر تا بیرون آمدن پیغامبر ما. (مجمل التواریخ والقصص). تا پیغمبر ما محمد مصطفی (ص) بیرون آمد. (تاریخ سیستان). و رهبان بوذاسپ در ایام او بیرون آمد و دین صابیان آورد. (نوروزنامه). چون از پادشاهی گشتاسب سی سال بگذشت زردشت بیرون آمد و دین گبری آورد. (نوروزنامه). رجوع به برون آمدن شود. - بیرون آمدن از سوگند؛ بری شدن از قسم : ایوب را گفت... رحمه را، زن خویش را، بزن تا بدان چوب باریک زده باشد، و چوبها باریک بود تا او را درد نکند همچنان کرد و از آن سوگند بیرون آمد. (ترجمهٔ طبری ص ۳۳۰). - بیرون آمدن از عهده؛ فارغ شدن از ذمه. (آنندراج). انجام دادن تعهد: تا آخر روزگار بضرورت از عهدهٔ مقرر بیرون آید. (کلیله و دمنه). - || برآمدن. (یادداشت مؤلف): از عهدهٔ وی چنان بیرون آید که دین و دنیا وی را بدست آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۶). هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگدل کز عهده بیرون آمدن نتوانم این پیغام را. سعدی. از عهدهٔ عهد اگر برون آید مرد از هرچه گمان بری فزون آید مرد. ؟ (یادداشت مؤلف). || طغیان کردن. (یادداشت مؤلف). بسختی هجوم آوردن و طغیان کردن. (ناظم الاطباء). سرکشی کردن. کنایه از ترک اطاعت و انقیاد. (برهان). سرکشیدن. خروج کردن : نصر سیار شعری بگفت و به مروان بن محمد فرستاد و او را آگاه کرد اندر آن شعر از بیرون آمدن کرمانی. (ترجمهٔ طبری بلعمی). اندر این روزگار ابومسلم بیرون آمد بخراسان. (ترجمهٔ طبری بلعمی). و کافران مکه را بیم کرد و گفت بر من و بر خداوند من بیرون میایند. (ترجمهٔ تفسیر طبری). - بیرون آمدن بر کسی یا به کسی؛ بر او خروج کردن. با او به جنگ و خلاف برخاستن. طغیان کردن. مبارزه کردن. (یادداشت مؤلف). برای جنگ بمقابله رفتن : همهٔ این خدمتکاران بر من بیرون آیند، و دشمن من شوند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۴۷). فمن شاء منهم أن یبرز فلیبرز؛ معنی آن است که... هرکه میخواهد بر ما بیرون آید گو بیرون آی. و اشعث بن محمدبن الاشعث بحرب او بیرون آمد. (تاریخ سیستان). گفت اگر من او را بکشم لشکر بر من بیرون آیند و عاصی شوند. (اسکندرنامه نسخهٔ نفیسی). بعضی از حکام و رؤسا و اهل شهر بخارا اتفاق کردند که بسلطان روزگار بیرون آیند. (انیس الطالبین ص ۱۲۵). در خلافت معتصم بر روی علی بن عیسی بیرون آمدند و نافرمانی کردند. (تاریخ قم ص ۱۶۳). - بیرون آمدن مالی بر کسی؛ کسر آوردن در عمل. باقی دار شدن. (یادداشت مؤلف):
کلمات همقافیه با «بیرون آمدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر