معنی بیرونسو
6 بازدید
(اِ مرکب، ق مرکب) برونسو. سوی بیرون. ظاهر. مقابل باطن : لاف یکرنگی مزن تا از صفت چون آینه از درونسو تیرگی داری و بیرونسو صفا. خاقانی. زنان مانند ریحان سفالند درونسو خبث و بیرونسو جمالند. نظامی (خسرو و شیرین ص ۱۹۷). || سمت خارج : آنچه حاجت ایشان بودی از خوردنی هر روز یکبار در حصار بگشادی و از بیرونسو وکیلی بودی آنچه بایستی آماده کردی. (تاریخ بخارای نرشخی ص ۸۶). که گور کشتگان دین بخون اندوده بیرونسو ولیکن ز اندرون باشد بمشک آلوده رضوانش. خاقانی. - از بیرونسوی...، از جانب خارج : احوال جهان مشاهده کند از بیرونسوی کالبد. (کتاب المعارف). آن ولایت که بیرونسوی دل است بی نهایت نیست. (کتاب المعارف). رجوع به برونسو شود.
کلمات همقافیه با «بیرونسو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سو» برای سرودن شعر