معنی بیرنج
5 بازدید
[ رَ ] (ص مرکب) (از: بی +رنج) آسوده. راحت. سلیم. سالم. بی درد و رنج. تندرست : باز تو بیرنج باش و جان تو خرم با نی و با رود و با نبیذ قناروز.رودکی. همیشه تن شاه بیرنج باد نشستش همه بر سر گنج باد.فردوسی. چو ماهوی گنج خداوند خویش بیاورد بیرنج بنهاد پیش.فردوسی. بدادمت بیرنج فرزندوار بگیتی تو مانی ز من یادگار.فردوسی. یکی بیرنج و بیدرد و دو بی سختی و بیماری سیم بی ذل و بیخواری چهارم بیغم و شادی. منوچهری. وز قسمت ارزاق بپرسیدم و گفتم چونست غمی زاهد و بیرنج ستمگر. ناصرخسرو. یک زاهد رنجور و دگر زاهد بیرنج یک کافر شادان و دگر کافر غمخور. ناصرخسرو. - بیرنج گشتن؛ آسوده و آرام شدن : ز ترکان همه بیشهٔ نارون برستند و بیرنج گشت انجمن.فردوسی. || سلیم. بی آزار و اذیت. که رنج نرساند: بپرسیدشان گفت بیرنج کیست بهر جای درویش و بی گنج کیست. فردوسی. خنک مرد بیرنج و پرهیزگار بویژه کسی کو بود شهریار.فردوسی. تو بیرنج را رنج منمای هیچ همه مردی و داد دادن بسیج.فردوسی. رنجه دارنده کم زید چو مگس هست بیرنج از آن زید کرکس.سنائی. || بیزحمت. بدون مشقت. آسان. سهل. بدون تعب : شهنشاه را کارها ساخته ست در این کار بیرنج پرداخته ست.فردوسی. همی گفت بیرنج تخت این بود که بی کوشش و درد و نفرین بود.فردوسی. که اندر جهان سود بیرنج نیست هم آنرا که کاهل بود گنج نیست.فردوسی. تا نبینی رنج و ناموزی ز دانا علم حق کی توانی دید بیرنج آنچه آن نادان ندید. ناصرخسرو. ترا بیرنج حلوائی چنین نرم برنج سرد را تا کی کنی گرم.نظامی. - بی رنج یافتن؛ بی زحمت به دست آوردن : چو بی رنج یابی تو بیرنج باش نگهبان این لشکر و گنج باش.فردوسی.
کلمات همقافیه با «بیرنج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نج» برای سرودن شعر