معنی واژه بیرزد
3 بازدید
[ زَ ] (اِ) بیرزه. بیرزی. بیرژه. صمغی باشد مانند مصطکی، سبک و خشک و بوی تیز دارد. و طبیعت آن گرم و خشک است و مانند عسل صافی. علاج عرق النساء و نقرس کند و حیض را براند و بچهٔ مرده از شکم بیندازد و در مرهمها نیز داخل کنند و معرب آن بارزد باشد. (از برهان) (از رشیدی) (از انجمن آرا) (از آنندراج). بمعنی بیرزه است. (جهانگیری). یکی از صمغهای سقزی طایفهٔ چتری که انزروت و بارزد نیز گویند. (ناظم الاطباء). قنه. خلبانی. دانه چادر. بریجا. (یادداشت مؤلف). و رجوع به انزروت، بارزد، بیزره و بیرزی شود: شاکرند ارباب معنی زین که باری زینهار میشناسی بیرزد از گوهر و سوسن ز سیر. سیف اسفرنگی. || دارویی باشد که بر دمیدگیها مالند تا مگس بر آن ننشیند و بکند [ظ: بمکد]. (برهان) و آنرا بریزه نیز گویند. (شرفنامهٔ منیری). داروئی که جهت منع مگس بر دمیدگیها مالند. (ناظم الاطباء). || برادهٔ فلزات را گفته اند مطلقاً. (برهان). برادهٔ فلزات. (ناظم الاطباء). || براده ای را گویند که رویگران از سونش سوهان جمع کنند. (برهان). || چیزی است که رویگران برای پیوند بکار برند. (شرفنامهٔ منیری). چیزی را گویند که رویگران بجهت لحیم کردن و وصل نمودن چیزها بکار برند. (برهان) (ناظم الاطباء).