معنی بیرای

معنی واژه بیرای

3 بازدید
(ص مرکب) (از: بی +رای MMM رأی ) بیرأی. بی تدبیر. بی اراده. بی فکر. بی اندیشه. بی وقوف : چو آگاهی آمد سوی سوفرای ز پیروز بیرای و بی رهنمای.فردوسی. ترا ناسزا خواند و سرسبک ورا شاه بیرای مغزی تنک.فردوسی. شنیده ای که چه دیده ست رای زو و چه دید شه مخالف بیرای کم هش گمراه.فرخی. نبود از رای سستش پای برجای که بیدل بود و بیدل هست بیرای.نظامی. برد تا حق تربت بیرای را تا بمکتب آن گریزان پای را.مولوی. فسون و قوت بیرای جهل است و فسون. (گلستان). که ای نفس بیرای و تدبیر و هش بکش بار تیمار و خود را مکش.بوستان. و رجوع به رأی و رای و بیرأی شود. - بیرای شدن؛ بی اندیشه و بیفکر شدن. بی تدبیر و بی اراده شدن : بیرای مشو که مرد بیرای بی پایه بود چو کرم بی پای.نظامی. - بیرای و هوش؛ ضعضع. (منتهی الارب). بی عقل و فکر. بی تدبیر: تو مردم بین که چون بیرای و هوشند که جانی را بنانی میفروشند.نظامی. || احمق. نادان. (آنندراج). بی عقل. بیهوش. || جبراً. قسراً. کرهاً. برخلاف میل. (یادداشت مؤلف). بدون اراده : چو آگاه شد باربد زانکه شاه بپرداخت ناکام و بیرای گاه.فردوسی. || بی مشورت و رایزنی و تدبیر و نظر: مرا گر نخواهید بیرای من چرا کس نشانید بر جای من.فردوسی.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید