معنی واژه بیدولتی
3 بازدید
[ دَ / دُو لَ ] (حامص مرکب) بدبختی. نامساعدی بخت. ادبار: دانستم از بیدولتی من بوده است عیب اسب نیست. (تاریخ بخارای نرشخی ص ۱۰۸). خجل شد که این بیدولتی ما نگر که من این فرزند را محرر کردم. (قصص الانبیاء ص ۲۰۳). کس از بیدولتی کامی نیابد به از دولت فلک نامی نیابد.نظامی. || بی هنری : رونق و طراوت عمر بآب بیدولتی غرق مکن. (گلستان). چو از بیدولتی دور اوفتادیم بنزدیکان حضرت بخش ما را.سعدی. || فلاکت. ناداری. بی چیزی.