معنی واژه بیدوا
4 بازدید
[ دَ ] (ص مرکب) (از: بی +دوا MMM دواء) بدون دوا. (ناظم الاطباء). بی دارو. که دوا ندارد: بی دوا و غذا؛ بی دارو و خوراک. (یادداشت مؤلف). بی هیچ وسیلهٔ تغذیه و درمان. || بی درمان و لاعلاج. (ناظم الاطباء). که علاج نپذیرد: درد بی دوا؛ درد که علاج نپذیرد. (یادداشت مؤلف): دری دیگر نمیدانم که روی از تو بگردانم مخور زنهار برجانم که دردم بی دوا ماند. سعدی. رجوع به دوا شود.