معنی واژه بیدلی
3 بازدید
[ دِ ] (حامص مرکب) حالت و چگونگی بیدل. دل از دست دادگی : من و تو سخن چون توانیم گفتن من از بیدلی و تو از بی دهانی.پنجهیری. || آزردگی. دلتنگی. افسردگی. || بی جرأتی و جبن. (ناظم الاطباء). ترس. جبن. ترسانی. ضعف قلب. (ناظم الاطباء): ز بیدلی و ز بیدانشی بلشکر خویش هم از پیاده هراسان بود هم از سرهنگ. فرخی. || دلدادگی. شیدائی. عشق. حب. محبت. عاشقی : دلا تا تو ز من دوری نه در خوابم نه بیدارم نشان بیدلی پیداست از گفتار و کردارم. فرخی. هزار بار بگفتم که راز عشق ترا نهان کنم نکنم بیدلی و پرده دری.سوزنی. دلم را میبری اندیشه ای نیست ببر کز بیدلی به پیشه ای نیست.نظامی. گر امانت بسلامت ببرم باکی نیست بیدلی سهل بود گر نبود بیدینی.حافظ.[ دِ ] (اِخ) از گفتهٔ مؤلف مرآة الخیال چنین برمی آید که وی بانویی بسیار خوش طبع و خوش فکر و خوشگو و زیبا و شوهرش شیخ عبداللََّه دیوانه پسر خواجه حکیم بوده است. (مرآة الخیال ص ۳۳۸).