معنی بیدستگاه
6 بازدید
[ دَ ] (ص مرکب) (از: بی + دستگاه) بی چیز. فقیر. ناتوان : وگر وامخواهی بیاید ز راه درم خواهد از مرد بیدستگاه.فردوسی. نبینی که درویش بیدستگاه بحسرت کند در توانگر نگاه.سعدی. رجوع به دستگاه شود. || بدبخت. شقی. بیچاره : دگر گفت بیدستگاه آن بود که ریزندهٔ خون شاهان بود.فردوسی. || جاهل. نادان : یکایک بدادند پیغام شاه به شیروی بی مغز و بیدستگاه.فردوسی.
کلمات همقافیه با «بیدستگاه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اه» برای سرودن شعر