معنی بیدر
5 بازدید
[ دَ ] (ص مرکب) (از: بی +در) که در ندارد. بی باب. بدون در. بدون مدخل یا بدون آنچه بر مدخل قرار دهند. شواهد زیر، هم بمعنی خود «در» و هم بمعنی مدخل یعنی جای نصب در است : که کرد این گنبد پیروزه پیکر چنین بی روزن و بی بام و بی در. ناصرخسرو. بی در و روزن بسی حصارستان بی در و روزن کسی حصار کند.ناصرخسرو. چندین همی بقدرت او گردد این آسیای تیزرو بی در.ناصرخسرو. بی زاد مشو برون و مفلس زین خیمهٔ بی در مدور.ناصرخسرو. آورد بدان سرای بی در آن مژده بدان همای بی پر.نظامی. زاهد بی علم خانهٔ بی در [ است ] .سعدی.[ بَ دَ ] (ع اِ) خرمن. (منتهی الارب) (دهار). انباشتهٔ گندم. (از لسان العرب). چاش. - امثال: الحفنة تدل علی البیدر. (یادداشت مؤلف). از قبیل مشت نمونه خروار. || خرمنگاه. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). محلی که گندم را در آن بکوبند. (از اقرب الموارد). جایی که طعام را در آن بکوبند. (از لسان العرب). || کوخ. کوخه . ج، بیادر. (یادداشت مؤلف).[ بَ دَ ] (اِخ) دهی از دهستان زهان بخش قاین شهرستان بیرجند است و ۳۰۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).[ دَ ] (اِخ) نام ولایتی بوده در هند که دارالملک دکن حساب میشده. احمدشاه بهمنی بنام خود احمدآباد ساخته دارالملک کرد و او را ولی مینامیدند و بدرویشان اخلاص و ارادت میورزیده خاصه با سید نورالدین نعمةاللََّه ولی که در کرمان میزیسته و آثار مرقد و بارگاه ماهان از جانب احمد شاه برپا شده و کتاب جوگ را نیز بحکم احمد شاه نظام الدین پانی پتی بزبان پارسی ترجمه کرده پس از دوازده سال در ۸۳۸ هـ . ق. درگذشته است. (انجمن آرا) (آنندراج). نام شهری در ملک دکن. (غیاث). یکی از شهرهای قدیمی هند است که نخستین بار در سال ۱۳۲۲ م. بدست مسلمانان افتاد و بهمنیان (۱۴۲۹ م) در آن حکومت میکردند و بعد از آن بدست خاندان برید شاهی افتاد و در این شهر آثار برجسته ای از این دو خاندان که بر عظمت و شکوه آنها دلالت میکند موجود است از جمله رنگین محل. (از دائرةالمعارف اسلامی). نام مرکز بخش بیدر جنوب قسمت مرکزی هند در ناحیهٔ دکن در حدود ۱۳۲ کیلومتری شمال غربی حیدرآباد و دارای ۲۰۵۱۴ تن سکنه است. در ۷۲۲ هـ . ق. الغ خان (بعداً محمدبن تغلق) آنرا گرفت و در ۷۴۸ هـ . ق . پس از نبرد خونینی، ظفرخان (بعداً علاءالدین حسن بهمن شاه، مؤسس سلسلهٔ بهمنیه) آنرا تصرف کرد. وی قلمرو خود را بچهار ایالت تقسیم نمود و بیدر یکی از آنها بود. شهاب الدین احمد اول پایتخت خود را از گلبرگه به بیدر منتقل کرد و آنجا را محمدآباد نامید. در دورهٔ سلاطین بهمنی، بیدر در زمان وزارت محمود گاوان (۸۶۶-۸۸۶ هـ . ق.) به اوج رونق خود رسید و سپس بدست برید شاهیه افتاد. در ۱۰۲۸ هـ . ق. ابراهیم عادلشاه پادشاه بیجاپور آنرا گرفت و اورنگ زیب آنرا به امپراطوری مغول ملحق کرد (۱۰۶۶ هـ . ق.) در ۱۱۳۷ هـ . ق. بدست نظام الملک آصف جاه افتاد. آثار فراوان از دورهٔ بهمنیه و برید شاهیه دارد و ظروف فلزی بیدری معروف است. (از دائرة المعارف فارسی).[ بَ دَ ] (اِخ) قریه ای است از قرای بخارا. (از انساب سمعانی). شاید همان بیدره باشد. رجوع به بیدره شود.
کلمات همقافیه با «بیدر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «در» برای سرودن شعر