معنی بیدارمغز
6 بازدید
[ مَ ] (ص مرکب) کنایه از مردم عاقل و هوشیار و خبردار باشد. (برهان). عاقل. هوشیار. خبردار و با بصیرت. (ناظم الاطباء). خبیر. بیداردل. بیدارخاطر و بیدارهوش. (آنندراج). بیدارهوش. (مجموعهٔ مترادفات). کنایه از مردم عاقل و هوشیار. (انجمن آرا). زیرک و هوشیار. (شرفنامهٔ منیری): کنون ای سخنگوی بیدارمغز یکی داستانی بیارای نغز.فردوسی. که بیداردل بود و بیدارمغز زبان چرب و شایستهٔ کار نغز.فردوسی. نشستند بیدارمغزان روم بمهر فلک نرم گردن چو موم.نظامی. برآنگونه کز چند بیدارمغز شنیدم درین شیوه گفتار نغز.نظامی. چو بیهوش بود او بیک راه نغز دد و دام را کرد بیدارمغز.نظامی.
کلمات همقافیه با «بیدارمغز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غز» برای سرودن شعر