معنی بیداردل

معنی بیداردل

6 بازدید
[ دِ ] (ص مرکب) بیدارخاطر. بیدارهوش. بیدارمغز. (آنندراج). هشیار و آگاه و خبردار و چالاک. (ناظم الاطباء). خبیر. دل آگاه. عاقل و هشیار. مقابل برناس : شنیدند چون این سخن بخردان بزرگان و بیداردل موبدان.فردوسی. تو فرزند بیداردل رستمی ز دستان سامی و از نیرمی.فردوسی. دو بیداردل مرد جنگی سوار دمان با شکار آمد از کارزار.فردوسی. چنین گفت کای گرد بیداردل بگفت بهو خیره مسپار دل.اسدی. و این دبیرفذ عاقلترین و ذکی ترین و بیداردل تر از همگان بودی. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۴۹). نامه ها پیش تو همی آید هم ز بیداردل هم از برناس.ناصرخسرو. ارسطوی بیداردل را بخواند وزین در بسی قصه با او براند.نظامی. نشمرده نفس سرنزند از جگر صبح هر روز به بیداردلان روز حساب است. صائب. پس از یکچند چون بیداردل گشت از آن گستاخ روئیها خجل گشت.نظامی.

کلمات هم‌قافیه با «بیداردل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید