معنی بیداربخت
5 بازدید
[ بی بَ ] (ص مرکب) بیداردولت. (آنندراج). با بخت بیدار. بادولت. مقبل. خوش طالع و بختیار. (ناظم الاطباء): وز آن پس خروشی برآورد سخت کزو خیره شد شاه بیداربخت.فردوسی. چنین گفت خسرو به آواز سخت که ای سرفرازان بیداربخت.فردوسی. خداوند تاج است و زیبای تخت جهاندار پیروز و بیداربخت.فردوسی. دگر باره شه بیداربختش سؤالی زیرکانه کرد سختش.نظامی. بدان تا بود دیده بان گاه تخت بر او دیده بانان بیداربخت.نظامی. پس از آفرین پیر بیداربخت چنین گفت با صاحب تاج و تخت.نظامی. شاه بیداربخت را هر شب ما نگهبان افسر و کلهیم.حافظ. || (اِ مرکب) دولت بیدار. (آنندراج). بخت مقبل. بخت بیدار: یار از برون پرده بیداربخت بر در خاقانی از درونسو همخوابهٔ خیالش. خاقانی.[ بی بَ ] (اِخ) نام یکی از بابریان هند (۱۲۰۲ -۱۲۰۳ هـ . ق.). رجوع به طبقات سلاطین اسلام لین پول ترجمهٔ عباس اقبال شود.
کلمات همقافیه با «بیداربخت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خت» برای سرودن شعر