معنی بیخویش
4 بازدید
[ خوی / خی ] (ص مرکب) بی خویشتن. (فرهنگ جهانگیری) (از آنندراج). بی خود. مغمی علیه. (یادداشت مؤلف). بیخود و بیهوش. (برهان) (غیاث) (آنندراج). || از خود بیخود. بی توان. بی تاب : روزی دو سه برآمد این زن خیره گشت از نوحه و ناتوان و بی خویش ببود. (مجمل التواریخ). || شوریده و دیوانه. (ناظم الاطباء): مانده آن همره گرو در پیش او خون روان شد از دل بیخویش او.مولوی. || بی محبت. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بیخویش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یش» برای سرودن شعر