معنی بی‌خلاف

معنی بی‌خلاف

4 بازدید
[ خِ / خَ ] (ص مرکب، ق مرکب) درست. صحیح. بالاتفاق. به اتفاق. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بی گفتگو. بی تردید. بی چون و چرا: سفله فعل مار دارد بی خلاف جهد کن تا روی سفله ننگری.بوشکور. هیولا را اگر وصفی کنی بیرون برد مقدور که باشد بی خلاف آنگه ز فرد واحد و یکتا. ناصرخسرو. هرکه روزی بی رضایش چهرهٔ زیباش دید بی خلاف از وی برآرد داغ بی صبری دمار. سنایی. ای بر سریر دولت و اقبال متکی ممدوح بی خلافی و مخدوم بی شکی. سوزنی. جان بیمعنی درین تن بی خلاف هست همچون تیغ چوبین در غلاف.مولوی. کانچه در کفه ای بیفزایی به دگر بی خلاف درناید.سعدی. طریق معرفت این است بی خلاف ولی بگوش عشق موافق نیاید این گفتار.سعدی. گر خلافی میان ایشان است بی خلاف این سخن پریشان است.سعدی.

کلمات هم‌قافیه با «بی‌خلاف»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اف» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید