معنی بیخسته
6 بازدید
[ بَ / بِ خَ / خُ تَ / تِ ] (ن مف) درمانده و عاجزشده. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (اوبهی). درمانده. (شرفنامهٔ منیری): دلخسته و مجروحم و بیخسته و گمراه نالان به سفیده دم گریان به سحرگاه. (از اوبهی). || محبوس و بندی. (برهان) (آنندراج). برده و اسیر. (ناظم الاطباء) (اشتینگاس). رجوع به پیخستن و پی خسته شود. || بی نوا. (ناظم الاطباء). بدبخت. بینوا. (اشتینگاس). || بی نصیب. (ناظم الاطباء) (اشتینگاس).
کلمات همقافیه با «بیخسته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر