معنی بیجان کردن
4 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) کشتن. از بین بردن. گرفتن : من او را به یک سنگ بی جان کنم دل زال و رودابه پیچان کنم.فردوسی. بفرمود پس تاش بی جان کنند برابر دل و دیده گریان کنند.فردوسی. از آن پس که بی توش و بی جانش کرد بر آن آتش تیز بریانش کرد.فردوسی. سنگی بر سنگ زد و از جان بی جان کرد. (سندبادنامه ص ۲۰۲).
کلمات همقافیه با «بیجان کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر