معنی بی‌تاب

معنی بی‌تاب

9 بازدید
(ص مرکب) بیقرار و بی طاقت. (آنندراج). آنکه آرام و قرار ندارد. بی قرار. بی طاقت. (فرهنگ فارسی معین). ناتوان و ضعیف و زبون و ناشکیبا و بی آرام. (ناظم الاطباء): بی رتبت تو گردون بیقدر چون زمین با هیبت تو آتش بی تاب چون شرر. مسعودسعد. هم آخر کار کو بیتاب گردد هم او هم کنگره پرتاب گردد.نظامی. جان کمست آن صورت بیتاب را رو بجو آن گوهر کمیاب را. مولوی (مثنوی چ خاور ص ۲۳). دلم بر شوخی مژگان بی تاب تو میلرزد که روز و شب بزیر سایهٔ تیغ اند آن ابرو. میرزا بیدل (از آنندراج). - بی تاب شدن؛ ضعیف و ناتوان و بی آرام شدن. (ناظم الاطباء). - بی تاب و توان؛ بی آرام و ناتوان. - بی تاب و توان کردن؛ ناتوان کردن. کم زور کردن. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «بی‌تاب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید