معنی بیاض
8 بازدید
[ بَ ] (ع اِ) شیر. || سپیدی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). سفیدی. سپیدی. (فرهنگ فارسی معین). ضد سواد. (اقرب الموارد). || سفیده. سپیده. (فرهنگ فارسی معین). - بیاض البیض؛ سپیدی تخم مرغ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). - بیاض العین؛ سپیدی چشم. (ناظم الاطباء). || (اِ مص) درخشندگی. تابش. - بیاض تیغ؛ درخشندگی شمشیر. (ناظم الاطباء). - بیاض خور؛ پرتو آفتاب و روز. || (اِ) کتابچهٔ سپید نانوشته. (ناظم الاطباء). کتابچه و دفتر سفید نانوشته. (فرهنگ فارسی معین). || کتابچه ای که جهت یادداشت در بغل گذارند. (ناظم الاطباء). کتابچه ای که در آن مطالبی سودمند یادداشت کنند. دفتر بغلی. || کتاب دعا. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «بیاض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اض» برای سرودن شعر