معنی بیابانی
6 بازدید
(ص نسبی) بدوی و صحرایی. (ناظم الاطباء). بدوی. صحرایی. صحرانشین. (فرهنگ فارسی معین). بادی. (ترجمان القرآن): کرد صحرانشین کوه نبرد چون بیابانیان بیابان گرد.نظامی. || وحشی و بی تربیت. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین): یکی از جای برجستم چنان شیر بیابانی و غیوی برزدم چون شیر بر روباه در غانی. ابوالعباس. من که دیوی شدم بیابانی چون کنم دعوی سلیمانی.نظامی. || در اصطلاح نجوم، ستارگان ثابت یا بعضی از آنها. بیابانیات در کتاب «منتخب الموالید» احمدبن محمدبن عبدالجلیل سجزی نوزده ستاره ثبت شده ولی در رسالهٔ اصول القوانین و تحصیل القوانین لاستنباط الاحکام از همان مؤلف گوید که بیابانیات کواکب قدر اول و دوم و سوم منازل قمر است. (گاه شماری ص ۳۳۵ متن و شرح از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). بیابانیات؛ ستاره هایی که در غیر مدار آفتاب و ماه واقع شوند. (ناظم الاطباء). کواکب بیابانی. فرارون. (صحاح الفرس). ستاره : بیابانی ثابت. ستارگان بیابانی را که ثابته خوانند ایشان را یعنی ایستاده. (التفهیم). ستارهٔ بیابانی. ستارگان ایستاده: آنند که بر همه آسمان پراکنده اند. و دوری ایشان همیشه یکسان است... و بپارسی بیابان خوانند زیرا که گم شده بدان راه بازیابد به بیابان و دریا اندر. (التفهیم). بطلمیوس اندر مجسطی پیدا کرده است میان کواکب تیزرو... حساب کواکب بیابانی برین کرده است. (مجمل التواریخ).
کلمات همقافیه با «بیابانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر