معنی بیابان

معنی بیابان

5 بازدید
(اِ مرکب) پهلوی «ویاپان»، سمنانی «بیه بون»، سنگسری «بیه بن»، سرخه ای «بیه ون»، شهمیرزادی «بیه بون»، بی آب و علف، لاسگردی «بیه بن» گیلکی «بیابان» دشت و صحرا. صحرای بی آب و علف. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). بفتح اول هم آمده است و بعضی محققین نوشته اند بکسر اول اصح باشد زیرا که در اصل بی آبان بود یعنی بی آب شونده یعنی صحرای بی آب. چون به الف ممدوده آب که در حقیقت دو الف است لفظ دیگر مرکب شود الف اول ساقط گردد چنانکه در سیماب و گلاب و الف و نون در آخر برای فاعلیت است. (آنندراج) (غیاث). صحرایی که در آن هیچ نروید. (فرهنگستان). فلات. (دهار). بیداء. (دهار). دشت و صحرا و صحرای بی آب و علف و غیرمزروع. (ناظم الاطباء): بسا شکسته بیابان که باغ خرم گشت و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود.رودکی. گاهی چو گوسفندان در غول جای من گاهی چو غول گرد بیابان دوان دوان. بوشکور. شبی دیریاز و بیابان دراز نیازم بدان بارهٔ راهبر.دقیقی. هر زمینی که آنجا ریگ دارد یا شوره و اندر او کوه نباشد و آب روان نباشد و کشت و برز نبود آنجای را بیابان خوانند. (حدود العالم). زاغ بیابان گزید خود به بیابان سزید باد بگل بروزید گل به گل اندر غژید. کسایی. همه چون غول بیابان همه چون مار صلیب همه بومره بخوی و همه چون کاک خدنگ. قریع الدهر. نشیب و فراز و بیابان و کوه بهر سو شدند انجمن هم گروه.فردوسی. دگر سو سرخس و بیابان به پیش گله گشته بر دشت آهو و میش.فردوسی. بیابان از آن آب دریا شود که ابر از بخارش به بالا شود.عنصری. عقیق وار شده ست آن زمین ز بس که ز خون بروی دشت و بیابان فروشده ست آغاز. عنصری. هرچه جز از شهر بیابان شمر بی بر و بی آب و خراب و یباب.ناصرخسرو. هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را بو که به پایان رسد راه بیابان من.عطار. تو نه رنج آزموده ای نه حصار نه بیابان و باد و گرد و غبار.سعدی. شبی در بیابان مکه از بیخوابی پای رفتنم نماند. (گلستان).
(اِخ) طایفه ای از طوایف ناحیهٔ مکران. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۱۰۱).
(اِخ) طایفه ای از طوایف ناحیهٔ مکران. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۱۰۱).

کلمات هم‌قافیه با «بیابان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید