معنی بکم
6 بازدید
[ بَ کَ ] (اِ) بگم. بقم. چوبی سرخ که رنگرزان بدان چیزها رنگ کنند و بقم معرب آنست. (برهان). بقم و چوبی سرخ که در رنگرزی بکار برند. (ناظم الاطباء). چوب سرخ که پشم و ابریشم بدان رنگ کنند، بقم معرب آن. (رشیدی) (از جهانگیری). بقم. (سروری) (از انجمن آرا). و رجوع به بگم و بقم شود: هرکه در دنیا شود قانع به کم سرخ رو باشد بعقبی چون بکم. فرزدق (از رشیدی) (از انجمن آرا) (از جهانگیری).[ بَ / بَ کَ ] (ع مص) گنگ گردیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). لال شدن.[ بَ ] (ع مص و حامص) گنگی یا عجز بیان و بلاهت. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از غیاث). بَکامة. (منتهی الارب). و رجوع به بکامة شود. || گنگ و کر و کور پیدا شدن. (منتهی الارب) (آنندراج). || گنگی و کری و کوری مادرزاد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ بُ ] (ع ص) جِ اَبکم. (از منتهی الارب) (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۲۱) (ناظم الاطباء). گنگ. (غیاث). بُکمان. رجوع به بکمان شود. - صم و بکم؛ کران و لالان (گنگان): {/Bصُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاََ یَرْجِعُونَ. ۱-۶۲:۱۸/}(قرآن ۲/۱۸)؛ آنان کر و کورند و از ضلالت خود باز نمیگردند... {/Bصُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاََ یَعْقِلُونَ . ۱۵-۲۰۲:۱۷۱/}(قرآن ۲/۱۷۱)؛ آنها کر و گنگ و کورند [ کفار ] چه عقل خود را بکار نمی برند. من ندانم خیر الا خیر او صم و بکم و عمی من از غیر او.مولوی. زبان بریده بکنجی نشسته صم بکم به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم. (گلستان). به تهدید اگر برکشد تیغ حکم بمانند کرّوبیان صم و بکم.(بوستان). و رجوع به صم شود.
کلمات همقافیه با «بکم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کم» برای سرودن شعر