معنی بکف آوردن
6 بازدید
[ بِ کَ وَ دَ ] (مص مرکب) بدست آوردن و تصرف نمودن. (ناظم الاطباء). در قبض و تصرف خود آوردن. (آنندراج): مرد بخرد هرچه بخواهد بکف آرد.فرخی. گر آری بکف دشمن پرگزند مکش درزمان بازدارش ببند.اسدی. ترا کنون که بهار است جهد آن نکنی که نانکی بکف آری مگر زمستان را ناصرخسرو. گردون بکفایت بکف آورد رکابش آری چه عجب کسب شرف کار کفات است. انوری (از آنندراج). ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند تا تو نانی بکف آری و بغفلت نخوری. (گلستان). دل بسی خون بکف آورد ولی دیده بریخت اللََّه اللََّه که تلف کرد و که اندوخته بود.حافظ. || ظاهر کردن. (ناظم الاطباء) (مؤید الفضلاء).
کلمات همقافیه با «بکف آوردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر