معنی بکام
5 بازدید
[ بِ ] (ص مرکب) مقابل ناکام : بر تو موکلند بدین دام روز و شب بایدت باز داد بناکام یا بکام.ناصرخسرو. - بکام بودن؛ حاصل بودن. بر مراد بودن : گل در بر و می در کف و معشوق بکامست سلطان جهانم بچنین روز غلامست.حافظ. - بکام حاسدان گشتن؛ بمیل، بنفع حاسدان گردیدن. بدبخت و بیچاره شدن : یا بدست آریم سرّی یا برافشانیم سر یا بکام حاسدان گردیم یا سلطان شویم. سنایی. - بکام خود کردن؛ بدهان خود فرو بردن. بمجاز بمیل خود پرورش دادن : آنکه دیوش بکام خود نکند نیک شد هیچ نیک بد کند. نظامی (ملحقات ص ۳۱۳). - بکام داشتن؛ در دهان داشتن. در اختیار داشتن : خیز و مبوی ار بدست داری سنبل خیز و منوش ار بکام داری ساغر.قاآنی. - بکام دشمن دیدن؛ برحسب مدعا و آرزوی وی دیدن. بیچاره و بدبخت دیدن : خود را بکام دشمن خود دید هر که او با دوستان تغافل دشمن نواز کرد. نظیری (از آنندراج). و رجوع به مجموعهٔ مترادفات ص ۱۱۵ و کلمهٔ کام شود. - بکام دل رسیدن؛ فائز شدن. فلاح حاصل کردن. نجاح حاصل کردن. کامیاب شدن. توفیق یافتن. موفق شدن. کامران شدن. کامروا شدن. - بکام رسانیدن؛ به مراد نایل کردن. به مقصود رسانیدن. - بکام عدو زیستن؛ در بدبختی و بیچارگی زیستن : نشنودی آن مثل که زند عامه مردن به از بکام عدو زسته.ناصرخسرو. - بکام کشیدن؛ در کام ریختن. (از آنندراج): بنام تو صد شهد شکر چشند حلاوت بکام تو کی درکشند. ظهوری (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «بکام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر