معنی بچزاندن
5 بازدید
[ بِ چِ دَ ] (مص) (از: ب + چزاندن). چزاندن. کسی را به گریه و زاری واداشتن. آزار و اذیت کردن. ستم رساندن. با جبر و ستم روح و جسم کسی را معذب و آزرده ساختن. || مانع رشد جسمی شدن: فلان بیماری او را چزاند؛ مایهٔ سوختن و پژمرده شدن او شد.
کلمات همقافیه با «بچزاندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر