معنی بو بردن
8 بازدید
[ بُ دَ ] (مص مرکب) احساس کردن و واقف شدن وخبردار گردیدن و پی بردن. (ناظم الاطباء). احساس کردن. ادراک کردن. فهمیدن. واقف شدن. خبردار گردیدن بطور اجمال. پی بردن. نشان یافتن. (فرهنگ فارسی معین): پادشاهان جهان از بدرگی بو نبردند از شراب بندگی.مولوی. شاه بویی برد بر اسرار من متهم شد پیش شه گفتار من.مولوی. چون که بویی برد و شکر آن نکرد کفر نعمت آمد و بینیش خورد.مولوی. تا به گفت و گوی پندار اندری تو ز گفت خوب کی بویی بری.مولوی. ندانی اگر هیچ بویی بری مقامات میخوارگان سرسری. نزاری قهستانی (دستورنامه، چ روسیه ص ۶۷). رجوع به بوی بردن شود. || استشمام کردن. (فرهنگ فارسی معین): چو بر نافهٔ صبح بو میبرند به آب سیه سر فرومیبرند.نظامی. تا ز زهر و از شکر درنگذری کی تو از گلزار وحدت بو بری.مولوی.
کلمات همقافیه با «بو بردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر