معنی بون
6 بازدید
[ بَ ] (اِ) حصه و بهره. (برهان) (رشیدی) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (جهانگیری). بهره بود. (اوبهی) (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی): بچشم اندرم دیده از بون تست بجسم اندرم جنبش از رون تست .عنصری.(اِ) زهدان و بچه دان که بعربی رحم گویند. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا). زهدان و رحم. (ناظم الاطباء). بچه دان و زهدان. (فرهنگ فارسی معین): گر تو شریفی و بهتر است ز تو خویش چون تو پس خویش خود همی بخوری بون. ناصرخسرو. || بن و نهایت و پایان و انتهای هر چیز. (برهان). بن. (آنندراج) (انجمن آرا) (رشیدی) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین): موج کریمی برآمد از لب دریا ریگ همه لاله گشت از سر تا بون.دقیقی. دشمن شاه ار بمغرب است ز بیمش بازنداند به هیچ گونه سر از بون.فرخی. معدن این چیزها که نیست در این خاک جز که ز بیرون این فلک نبود بون. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۳۵۴). || آسمان. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا) (رشیدی): برافراز آذری ایدون که تیغش بگذرد از بون فروغش از بر گردون کند اجرام را اخگر. دقیقی. || رودهٔ گوسفند و گاو و امثال آنرا که پاک نکرده باشند. (برهان) (جهانگیری) (ناظم الاطباء). رودهٔ گوسفند که سرگین درونش بود. (شرفنامهٔ منیری).[ بَ / بُو ] (ع مص) افزون آمدن کسی را در فضل. (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (تاج المصادر بیهقی). فزون آمدن او را در فضل. (ناظم الاطباء). || (اِمص) فضل و فزونی. (آنندراج) (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || جدائی و دوری. (غیاث). بعد. (از اقرب الموارد): جمله مطلوبات خلق هر دو کون گشت موجود اندر او بی بعد و بون.مولوی. || فرق میان دو چیز. (غیاث). || مسافت مابین دوچیز. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (قطر المحیط).[ بَ ] (ع اِ) جِ بوان و بون. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).(اِ) قصبهٔ بادغیس. (نزهةالقلوب ص ۱۷۹). شهری است به بادغیس. (لباب الانساب). شهرکی است بخراسان و قصبهٔ گنج روستائی است جایی بسیارنعمت است و اندر وی آبهای روان است و از وی دوشاب خیزد. (از حدود العالم).
کلمات همقافیه با «بون»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ون» برای سرودن شعر