معنی بومی
6 بازدید
(ص نسبی) منسوب به شهر و بلاد. (ناظم الاطباء). منسوب به بوم. اهل محل. اهل ناحیه. (فرهنگ فارسی معین). منسوب به بوم که بمعنی سرزمین و مملکت و کشور است. ساکن اصلی زمینی. (یادداشت بخط مؤلف): اما عیب این قلعه آن است که بمردم بسیار نگاه توان داشت و چون پادشاه مستقیم قصد آنجا کند، مردم بومی باشند که آنرا بدزدند. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۵۸). همان بردهٔ بومی و بربری سبق برده بر ماه و بر مشتری.نظامی. || مقابل بیرونی و غریب و خارجی. || دائمی. همیشگی. (یادداشت بخط مؤلف).
کلمات همقافیه با «بومی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر