معنی بوق
7 بازدید
(ع اِ) سفیدمهره باشد و آن چیزی است که حمامها و آسیاها و هنگامه ها نوازند. (برهان). نای است بزرگ که نوازند. ج، ابواق و بیقان. نای مانندی که آسیابانان دمند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (المنجد). صور. (مهذب الاسماء). کرنای. (دهار). شبور. (دهار). بوری. (زمخشری). از عربی، از لاتینی «بوکسینا» (صور، نفیر) و «تفس». (از حاشیهٔ برهان چ معین). چیزی باشد از مس مانند شهنایی که از آن آواز مهیب و مکروه برمیآید و بهندی بهیر گویند و آنچه در برهان نوشته که بوق، نام مهرهٔ سفید است که بهندی سنگهه گویند، درست نیست. (غیاث). چیزی است مجوف مستطیل که در آن دمند و نوازند. ج، ابواق، بیقان و بوقات. و منه: زمر النصاری زمرت فی البوق. (از اقرب الموارد). بوغ. معرب لاتینی بوکسینا. صور. نفیر. یکی از آلات ذوات النفخ. نوع قدیمی آن از شاخ بوده و بعد آنرا از استخوان و فلز ساختند و آن برای تقویت صدای شخص نیز بهنگام مکالمه از مسافت دور بکار برند. نفیر. ج، ابواق، بوقات. (فرهنگ فارسی معین): و مال این ناحیت سپیدمهره است که آنرا چون بوق بزنند. (حدودالعالم). رفت برون میر رسیده فرم پخچ شده بوق و دریده علم.منجیک. چنین گفت کآمد سپهدار طوس یکی لشکر آورد با بوق و کوس. فردوسی. به پیش سپاه اندرون بوق و کوس درفش از پس پشت گودرز و طوس. فردوسی. چو آمد بگوش اندرش کرنای دم بوق و آوای هندی درای.فردوسی. بدین طرب همه شب دوش تا سپیدهٔ بام همی ز کوس غریو آمد و ز بوق شغب. فرخی. ز بانگ بوق و هول کوس هزمان درافتد زلزله در هفت کشور.عنصری. بامداد برنشست، کوسها فروکوفتند و بوقها دمیدند. (تاریخ بیهقی). و بوق بزدند و آهنگ ری کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸). در هزیمت چون زنی بوق ار بجایستت خرد ورنه مجنونی چرا می پای کوبی در سرب. ناصرخسرو. جهان در جهان لشکر آراسته ز بوق و دهل بانگ برخاسته.نظامی. - بوق اتومبیل؛ نوعی بوق مغناطیسی است که در اتومبیلها از آن استفاده کنند. (فرهنگ فارسی معین). - امثال: بوق روی حمام است؛ هر کس حمامی را خرد بوق حمام نیز از اوست. (امثال و حکم). تا بوق سگ بیدار بودن؛ تا نزدیک بامداد بیدار بودن. (امثال و حکم). بوق زدن در هزیمت؛ گویا بوق به نشانهٔ پیروزی و ظفر میزده اند. (امثال و حکم). حمام ده را به بوق چه، حکاک را بقم آباد چه کار. || به استعاره، شرم مرد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): پست نشسته تو در قبا و من اینجاکرده رخم چون رکوک بوق چو آهن. پسر رامی (یادداشت بخط مؤلف). زن پار او چون بیابد بوق سر ز شادی کشد سوی عیوق. منجیک (از لغت فرس ص ۴۱۹). || چادر بزرگی که رختخواب در آن پیچند. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین).[ بَ ] (ع مص) بدی و خصومت آوردن. || رسیدن قوم را داهیهٔ سختی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). داهیه به کسی رسیدن. (المصادر زوزنی). || دزدیدن مال. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || پیدا شدن از غیب: باق بک؛ پیدا شد بر تو از غیب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || یورش کردن و به ستم کشتن: باق القوم علیه؛ یورش کردند و به ستم کشتند او را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || فراز کردن: باق به؛ فراز کرد وی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || تباه و هلاک شدن مال. || ستم کردن کسی بر کسی. || درآمدن بر قومی بی اجازت ایشان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).(ع اِ) باطل و دروغ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). رجوع به بوقه شود.[ بو / بَ ] (ع ص) کسی که پوشیدن راز نتواند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ بُ وَ ] (ع اِ) جِ بوقة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بوق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر