معنی بوع
6 بازدید
[ بَ ] (ع مص) قولاچ کردن به چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج). || اندازه گرفتن ریسمان به اندازهٔ کشیدگی دو دست (باع). (از اقرب الموارد). و رجوع به باع شود. || فراخ دست شدن به مال. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). گشاده دست بودن. (از اقرب الموارد). || گام فراخ نهادن اسب در رفتار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || جای هموار در درهٔ تنگ کوه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ بَ / بُ ] (ع اِ) و بضم اول نیز ارش. ج، ابواع. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). باع . (اقرب الموارد). و رجوع به باع و مادهٔ قبل شود.(ع اِ) استخوانی که زیر انگشت ابهام پا است. (از اقرب الموارد). || لایعرف کوعه من بوعه؛ مثل یضرب لتمام الجهل. (از اقرب الموارد).(ع اِ) جِ بائع. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به بائع شود.
کلمات همقافیه با «بوع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر