معنی بوص
7 بازدید
[ بَ ] (ع مص) پیش گرفتن و تقدم نمودن. || بشتافتن. || گریختن. || پوشیده شدن. || ستهیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مانده گردیدن. (ناظم الاطباء). || (اِمص) سیر سخت. (منتهی الارب) (آنندراج). || ماندگی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). به این معنی به ضم هم آمده. (منتهی الارب). || عجیزة... و منه قوله: عریضة بوص؛ اذا ادبرت. (اقرب الموارد). و رجوع به مادهٔ بعد شود. || بعد. (اقرب الموارد).(ع اِ) رنگ. یقال: تغیر بوصُهُ. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). رنگ و لون. (ناظم الاطباء). || سرین و نرمی گوشت آن. (منتهی الارب) (آنندراج). عجیزة. ج، ابواص. (اقرب الموارد). عَجُز و سرین و نرمی پیه عجز. (ناظم الاطباء). || بار نباتی است. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نوع گوسپند و ستور. ج، ابواص. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بوص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وص» برای سرودن شعر