معنی بوزه
9 بازدید
[ زَ / زِ ] (اِ) شرابی باشد که از آرد برنج و ارزن و جو سازند و در ماوراءالنهر و هندوستان بسیار خورند. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا) (آنندراج). شراب برنج. (رشیدی). اسم مرز است که بعربی فقاع نامند. (فهرست مخزن الادویه): چنان باشد سخن در جان جاهل چو درریزی به خم بوزه ارزن.ناصرخسرو. ز نور عقل کل عقلم چنان تنگ آمد و خیره کز آن معزول گشت افیون و بنگ و بوزه و شیره. مولوی (از آنندراج). گر از بوزه خانه رسد بوزه کم چو بوزه کف خویش ساید بهم. ملاطغرا (از آنندراج). || تنهٔ درخت. (برهان) (آنندراج) (شرفنامهٔ منیری). تنهٔ درخت که نرد نیز گویند. (رشیدی) (جهانگیری). رجوع به بوز شود.
کلمات همقافیه با «بوزه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زه» برای سرودن شعر