معنی بوزده
5 بازدید
[ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) بوگرفته. بوی بد گرفته. آلوده شدن بچیزهای بدبو: علف بوزده را گوسفند نمیخورد. (یادداشت بخط مؤلف). - بوزده بودن زخم؛ ناسور شدن زخم از رسیدن بوی مشک و مانند آن. (آنندراج): باز دارم بتن از تیر نگاهی زخمی باز زخم کهنم بوزده از بوی کسی است. ملا تشبیهی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «بوزده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر